روزی خولی از راهی می گذشت.

درختی پیدا کرد و زیر سایه آن کمی خوابید.

ناغافلی دزدی آمد و خرش را دزدید.

خولی وقتی از خواب بیدار شد و دید خرش نیست،

خورجینش را برداشت و به راه خودش ادامه داد

تا اینکه چشمش به خر دیگری افتاد که بدون صاحب بود.