داستان فوق العاده زیبای عاشقانه و احساسی
به نیمکتش نگاه میکنم ، پنج ردیف از من جلوتر ، چقدر موهای
طلاییشو دوست دارم ، برمیگرده و نمره ی صدشو نشونم میده و میخنده ، چقد دوست دارم
مال من باشه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ...روم نشد !
میاد طرفم و مدرکشو جلو چشام تکون تکون میده ، بهم میگه : تو بهترین دوست منی . سرش رو میاره بالا و گونه ام رو میبوسه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی...روم نشد !
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی ۱۳۹۲ ساعت ۷:۳۸ ب.ظ توسط هادی تیموری
|