داستان عاشقانه نا مـه
♥ نا مـه ♥
-الو سلام بهارخانوم؟بله بفرمائيد.
-ميخواستمم بگم....................خوب حرفتونو بزنيد.
-خيلي چيزها ميخواستم بگم ولي الان همش يادم رفت.پس هر وقت يادت اومد زنگ بزنيد.
-ميشه براتون نامه بنويسم.آره چرا نميشه.
-منو شناختيد علی ام خونمون يه گوچه پائين تر از خونه شماست.
-آره شناختم.
-من با اجازه شما فردا نامه رو ميارم بدم به شما.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۲ ساعت ۸:۳۴ ق.ظ توسط هادی تیموری
|