مرا به خاطره ها بسپار

مرا به خاطره ها بسپار... آنگاه که در پرتگاه فراموشی ام.....
مرا رها کن میان فضای خالی از احساس تا اندکی حس کنم غربت وتنهایی را
آه ! ای زندگی چگونه بود که به من آموختی دوست بدارم دیگران را در نگاه هایی که جایی برای دوست داشتن من نیست...
آ ه ! ای سر نوشت حک شده بر کوهها ....دل من همچون شما از سنگ نیست که ازدرون دیدگانم آب نجوشد..
.دل من همچون شما نیست که نشکند ...
ومن از آموزگار زندگیم آموختم چگونه در سکوت ...در نگاه ...ودر حیرانی ...دوست بدارم...عشق بورزم...با قلم بنگارم توصیف تمامی گفته هایم را...مرا از سرنوشت حک شده بر سنگها، تا دیار ابرها راهی نیست ...
روح ام اگر به لطافت ابر نیست، اما به سختی سنگ ، هم نیست...
وتو ای مهربان،فرشته ی آسمان! مرا از قله ی بلند تنهایی به آسمانی بر که در آن بویی از فراق .به مشامم نرسد..
.مرا به آن آسمانی بر که از آنجا دنیای بی وفای آدمیان را نبینم...
ومرا به آنجایی بر که در آغوش پر مهر پروردگارم آرام گیرم تا روز وصل وانتهای هجران
"به قلم مریم بهنام"
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۹:۲۲ ب.ظ توسط هادی تیموری
|