داستان وقتی دخترم چاره ای نداشت
داستان وقتی دخترم چاره ای نداشت
قبل از ساعت چهار همسرم به اداره تلفن زد و گفت : امروز روز تولد دخترمان است . هدیه تولدش را فراموش نکنی . شش تا شمع زرد هم بخر . از آن شمعهای کوچک مدادی . سعی کن خودت را زود برسانی . همه منتظر تو هستیم .
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۳:۷ ب.ظ توسط هادی تیموری
|