مصائب یک دختر دم بخت.طنز
مصائب یک دختر دم بخت...
ادامه نوشته
امروز دیگر از آن روزهاست.این دفعه دوست متین بهم گیر داده بود.پسره بی تربیت,می خواست بهم شماره بده.شماره اش را گفت ولی یادم نماند.اسمش زوبین بود.نمی دونم چرا وقتی بهش گفتم ایش... پسره پررو,برو رد کارت... دوباره از زور خنده نمی توانست روی پاهایش بایستد.در هر صورت دوست ندارم با او ازدواج کنم.بالاخره آدم در امر ازدواج بعضی از گزینه ها را رد می کند.نمی شود که همه را قبول کرد.تازه موهایش را هم شانه نکرده بود.ژل زده بود.و همین جور درهم و برهم روی سرش پخش کرده بود.من دوست ندارم شوهرم شلخته باشد.باید تمیز و منضبط باشد.این شرط اول ازدواج من است.
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۷:۲۹ ق.ظ توسط هادی تیموری
|